تبليغاتX
عاشقانه هایم فقط برای توست


 

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:17 توسط تنها |

این فصل آخر است ببخش عاشقانه نیست
امشب در این خرابه هوای ترانه نیست
مردم دوباره پشت سرم حرف می زنند
اما عجیب! لـحن تـو هم صـادقـانـه نیست
قلبی که جنس شیشه شد آخر شکستنی ست
عشقی که گشت یکطرفه جاودانه نیست
گفتم بمـان به زخم غـرورم نمک نـپـاش
گفتی جـزای عشق مگر تازیانه نیست؟!
با این همه اگـر چه مـرا بــرده ای ز یاد
هرچند در وجـود تـو از مـن نشانه نیست
باور نمی کنم کـه تـو طـــردم کنـی ولـی
رفتــم بـــرای مانـدنـم آخـــر بـهانه نیست

2 نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:31 توسط تنها |

خداحافظ

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

 

 

خداحافظ

2 نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:58 توسط تنها |

اي سزاوار محبت اي تو خوب بينهايت

همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت

به خدا دوست داشتن تو هم يه عشقه هم عبادت

تو سزاواري که باشي همدم روزها و شبهام

تا که عشقتو ببيني توي جونم و تو رگهام

بشنوي دوستت دارم رو حتي از هرم نفسهام

با نوازشهاي دستت سوختن از تب رو شناختم

تب عشقي آتشين که من به اون قلبمو باختم

قاصد بودن من بود موج خوشحالي چشمات

وقتي که عشقو ميديدم توي قطره هاي اشکات

هر که از عشق گريه کرده شادي رو تجربه کرده

با شبي در حرم عشق سفري به کعبه کرده

اي که برده اي مرا تا مرز يک عشق خدايي

بيا پاره تنم باش تو که پاک و بي ريايي

اوج فرياد دلم شد عاشقانه دل سپردن

در وجود تو شکفتن با تو بودن يا که مردن

هر که از عشق گريه کرده شادي رو تجربه کرده

با شبي در حرم عشق سفري به کعبه کرده

2 نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:14 توسط تنها |

وقتی کسی رو دوست داری

حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی

فقط یه بار نگاش کنی

به خاطرش داد بزنی

به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی

حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته

حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته

عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا رو

به خاطر اون می زنی

خیلی چیزا رو می شکنی

تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری

از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی

شب از میون دو تا سیم

حاضری قلب تو باشه

پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون

یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوست نداشت

به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از

مردم شهر جدا کنی

به حرف قلب با وفات

وقتی بشینه به دلت

از همه دنیا می گذری

تولد دوبارته

اسمشو وقتی می بری

حاضری جونتو بدی

یه خار توی دستاش نره

حتی یه ذره گرد و خاک

تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن

تمام آدمای شهر

اما نبینی اون باهات

کرده واسه یه لحظه قهر

هر جا که بری

به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و

به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر

خواستنه اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی

با غصه ها همخونه شی

حاضری مردم همشون

تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد

واسه تو دست تکون بدن

حاضری که بگذری از

شهرت و اسم آبروت

مهم نباشه که کسی

بخواد بشینه روبروت

وقتی کسی تو قلبته

یه چیزه قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد

اگر که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی

حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که

خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون

با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنیو

باز خودتو رسوا کنی

حاضری هر کی جز اونو

ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی میگن

چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری

بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون

دونه به دونه بمیرن

وقتی کسی رو دوست داری

صاحب کلی ثروتی

نذار که از دستت بره

این گنج خیلی قیمتی

 

2 نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:55 توسط تنها |

بهترین قصه ی دنیا

قصه ی دو تا پرندست

هر کی که عاشقتره

قلبش برندست

تو قفس اسیرن اما

با دوبال عشق و رویا

می رسن به هم هزار بار

چشم به راه صبح فردا

میکشن عکس دوتا قلب

رو تنه سرده یه میله

آرزو دارن که تا صبح

دلاشون از غم نمیره

کاش میشد که آرزوشون

جون واقعی بگیره

ولی افسوس که دلاشون

توی این قفس می میره

من به عشقت امشب اما

مثل یک قفس شکستم

با دو خط شعر و ترانه

دل و از قفس گسستم

میدونم که آرزومون.....

..................

........

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:9 توسط تنها |

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورمو به هم میزنه

گریه نمی کنم نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست

نه اینکه شادم

یه اتفاق نصفه نیمم که

یهو میون زندگی افتادم

یه ماجرای تلخه ناگزیرم

یه کهکشونم ولی بی ستاره

یه قهوه که هر چی شکر بریزی

بازم همون تلخیه نابو داره

اگه یکی باشه منو بفهمه

براش غرورمو به هم میزنم

زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم میزنم

 

2 نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:47 توسط تنها |

 

2 نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:40 توسط تنها |

یه کاری کردی به قلبم

که بدونت حتی مردن

سخته حتی بی تو خوبم

لذت از زندگی بردن

یه کاری کردی که از یاد

نمی ری حتی یه لحظه

درد عشقت کرده پیرم

اما باور کن می ارزه

دیدن تو گر چه از دور

واسه من یه جور امیده

یه چیزی مثله یه جادو

که بهم رهایی می ده

این مهمه که می دونم

واسه من چقدر عزیزی

من که جام عشق و دادم

چه بنوشی چه بریزی

پیشکشت همه نفسهام

نازنین خوبه همیشه

نیمی از تنم شدی تو

که ازم جدا نمیشه

2 نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 13:5 توسط تنها |

چه بسازی چه نسازی

دله من کوکه با سازت

همه ی اوج و غرورم

سهم قلب بی نیازت

حال من خوبه با عشقت

گر چه دورم از وصالت

واسه من کافیه رویات

واسه من بسه خیالت

آرزوم بودن کنارت

حتی یک لحظه تو خوابت

چه بپرسی چه نپرسی

چشم من پر از جوابه

جاتو هیچ کس نمی گیره

توی این قلبه حقیرم

اگه باشم توی قلبت

بدون از خوشی می میرم

چه بری تنهام بزاری

 چه بمونی تو کنارم

عاشقانه هات باهامن

من به قصه هات دچارم

 

 

2 نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:41 توسط تنها |


طراح قالب
هومن عربیبهترینها برای ایرانیان

پشتيباني
BLOGFA

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس